تبليغاتX
تنها خدا

تنها خدا

خدای من اونقدر بزرگه که برای همیشه ی همه ی ما کافیه

اگر معبودی به جای خدا داری به یاد بیاور که روزی در دلت هیچ چیز نبود اما حالا که بزرگ شده ای همه کس و همه چیز به جز خدا در دلت جای داده ای.
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت توسط یکی از بنده هاش...|

تو که قصد جدائی کرده بودی ، خیال بی وفائی کرده بودی

چرا با این دل خوش باور من ، زمانی آشنائی کرده بودی ؟؟؟

حالا که رفتی

باشد،

قبول...

لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم

در سینه می تپید،

                                 دلم بود...

                                      نا مهربان...

حالت را می فهمم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

میگویی : من تنهایی را دوست دارم؟
این بهانه ی خوبی برای جدایی نیست
دنیا از آنچه می پنداری کوچکتر است
فردا می آید و در حسرت با هم بودن های دیروز
اما افسوس می دانی؟ دنیا فقط به جلو می تازد
خدا نگهدار
فقط ای کاش
می توانستی خاطراتت را هم ببری
من چگونه صدایت را درون خاطراتت پیدا کنم.

تقدیم به تمام کسانی که یه روز عاشق بودن
تقدیم به تمام مردان سربی این زمین خاکی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

سکه ی مشتم را

پرتاب کردم به آسمان تا پای خدا

رهگذری لبخند زد و زیر لب گفت:

نگران نباش! هر دو روی سکه شیر است.

خندیدم و خوشحال شدم.

گفتم: می دانم که خدا با من است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت.

دکتر گفت: به فلان سیرک برو آنجا دلقکی هست آنقدر میخنداندت تا غمت یادت برود.

مرد لبخند تلخی زد وگفت من همان دلقکم...

حال این حکایت شده حکایت ما...

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

یه فنجون چای با یه نخ سیگار
یه عالمه شکایت با یه دل بیمار
پیشونی چروک بسته و تار موی سفید
اشکاتو پاک کن بازم
خدایی هست رفیق...

ازش خوشم اومد گفتم شاید تو هم خوشت بیاد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

رفتم شیرینی فروشی برای استاد یه جعبه شیرینی بخرم.

فروشنده بی مقدمه گفت ببخشید شما معلم هستید؟ موندم چی بگم؟ گفت ببخشید چرا معلمها روی پیشونیشون نوشته معلم؟

موندم چی بگم پولو دادم اومدم بیرون. نگاهی به خودم توی اینه ماشین کردم گفتم اخه کجای من شبیه معلمهاست که هر کس منو نمی شناسه میگه معلم. این قضیه برای خودمم جالب شده خندیدم به این که چقدر راحت مردم از روی ظاهر ادما فکر می کنن شیرینی رو گذاشتم تو ماشین دوباره پیاده شدم رفتم گل فروشی یه شاخه گل هم خریدم سوار ماشین شدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم اما این فکر همش با من بود اخه این اواخر خیلی از دوستان ازم خواستن برم اموزش و پرورش تا به عنوان معلم مشغول به کار بشم مخصوصا این دوست جدیدم که هفته یک بار من به جاش میرم سر کلاسش خیلی اسرار می کنه همش میگه تو از پسش برمیایی. اینا برای من واقعا جالب بود. نمی دونم چی فکر کردن که میگن معلم ؟ واقعا لیاقت می خواد بچه مردم رو تربیت کنی! من که تو کار خودمم موندم چطور می تونم یه معلم باشم؟

خلاصه بالاخره با تاخیر رسیدم سر کلاس دوباره استاد بهم غر زد اما وقتی کاراهامو دید کلی ازشون تعریف کرد.

ولی چه فایده از امتحان جا موندم حالا باید 500 هزار تومن به حساب بریزم تا امتحان بدم خیلی زور داره نه اینکه نداشته باشم از این عصبانیم که چرا همه مجانی امتحان بدن ولی من باید این پول بی زبون رو بدم.

به هر حال استاد عزیز که زحمات منو کشیدی روزت مبارک.

خدایا بازم شکرت منتظر می مونم تا خودت همه چیز رو درست کنی.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

یه چیزی عین خوره تمام وجودمو داره می خوره.
اتفاقاتی افتاده یکی از یکی عجیب تر.
هنوز حکمتشون رو نمی دونم.
ولی مطمئنم حکمتی داره که توی فکر کوچیک من نمی گنجه.

ببخش اگه ناخوشم
ببخش اگه این روزا یادم میره حالی ازت بپرسم
ببخش اگه بعضی وقتها کم میارم جا میزنم
ببخش اگه قلبم زودتر از خودم کم میاره
ببخش اگه...

خدایا بازم شکرت
فقط راضیم به رضای تو

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

امروز تولدء داداشم بود.
اونقدر سرگرم روزمرگی هام شدم که یادم رفت بهش بگم تولدش مبارک.
شرمنده که یادم رفت شرمنده که...

عجب دنیایی شده

داداشی تولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

خداحافظ میرم میرم تا یه جای دور
خداحافظ دیدم دیدم شاهدای کور
خداحافظ تو کجا ما کجا؟؟؟
خداحافظ قلب های جدا جدا

این یه خداحافظی تلخ بود
نمی دونم چیکار کرده بودم که این شد نصیبم
باشه برو تو هم مثل بقیه رفتنی هستی
حتما باید یه روزی می رفتی حالا چرا؟ نمی دونم!
بی خود نبود امروز برام اس زدی که بگو "خدایا شکرت راضیم به رضات" حتما رضایت تو در این بوده چقدر این جمله رو تکرار کردم...
خدایا شکرت راضیم به رضات

ازت خداحافظی نمی کنم شاید یه روزی بهم سلام کردی....

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

اگر نمی توانید کسی را ببخشید و گناه او را غیر قابل گذشت می انگارید,مساله به دنیای بیرون و بزرگی گناه دیگران ربطی ندارد بلکه داستان به حقارت و کوچکی ما مربوط است.

به من بگو چه گناهی را غیر قابل بخشش می دانی تا به تو بگویم تو چه کسی هستی و در چه درجه ای از رشد و توانمندی شخصی قرار داری.

 هرچه ما عظیمتر باشیم, اشتباهات دیگران کوچتر می نماید و هرچه کوچکتر باشیم خطاهای دیگران بزرکتر و غیر قابل هضم تر دیده می شود هرچه ما بزرگتر(بزرگوارتر) و مقتدرتر باشیم کمتر به دیگران نیازمندیم.

 هر چه کمتر نیازمند باشیم کمتر از رهگذر عملکرد ناصواب اطرافیانمان آسیب می بینیم.

هرچه کمتر آسیب ببینیم راحت تر می بخشیم و دیگران را مورد عفو قرار می دهیم.

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

 یک سوم عمرمان در خوابیم

و دو سوم اش را در خواب غفلت

پس کی بیداری؟

با احتیاط از کلمه "از خواب بیدار شدم"

استفاده کنیم.
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

دوباره همون صدا
با همون دلتنگی
با همون عشق
دوباره برام خاطره بساز
بخون... بخون...
با همون صدای صمیمی عاشقانه
دوباره بخون

به هیچکی نگفتم شبم بی ستاره ست
به هیچکی نگفتم دلم پاره پاره ست
غرورم نمیذاشت سرم خم شه جایی
به هیچکی نگفتم عذاب جدایی

اصرار پشت اصرار که عشق ادامه داره
به این ادامه دادن چرا ادامه دادی؟

می دونستم بر می گردی به این ذره ای شک نداشتم
از دیروز که بهم خبر دادی همش خدارو شکر می کنم

هفت ماه بیشتر نیست که می شناسمت اما انگار مدتهاست باهات آشنایم. این کمی عجیب نیست؟ به هر حال خوشحالم که دوباره در کنار هم اما مدت زمان کوتاهی باهم همکاریم.

خدایااااااااااااااا شکرت

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

به بزرگمردی گفته شد: با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی ، تا

دعایت مستجاب شود

بزرگمرد پرسید چگونه؟

به او گفته شد: به دیگران بگو برایت دعا کنند

چون تو با زبان آنها گناه نکرده ای.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید

با همسرتان بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید

اگر هر روز شارژش میکردید...

باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید...

پایِ صحبت‌هایش می نشستید

پیغام‌هایش را دریافت میکردید

پول خرجش میکردید

براش زیور آلاتِ تزئینی میخریدید

دورش یک محافظ محکم میکشیدید

در نبودش احساسِ کمبود میکردید

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی...

مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید

همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌

و اگر همیشه….همراهِ اولتان بود

با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست.

                      تقدیم به همراه اولم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |

Design By : Night Melody